پروین اردلان از افتخار تا احضار
پیشترها خط و خطوط و تعلقات خاطر روزنامهها و روزنامهچیها را نمی دانست و برایش فرقی نمیکرد که کدام روزنامه از کدام اردوگاه بسته شده است٬ خبر را که میشنید٬ دست و دلش به کار نمیرفت تا خیال و خاطرش جمع نمیشد که دخترش بیکار نشده است. مادرم را میگویم به طعنههای پدر هم کاری نداشت و کار خودش میکرد و حالا من باید نیم ساعتی برایش توضیح میدادم :
- آخر من که برای روزنامه دولتی نمینویسم اگر قبل از آقای احمدی نژاد بود یک چیزی مادرجان٬ ولی بعد از خاتمی که من نمیروم برای روزنامه «ایران» بنویسم اصلا من هم بخواهم آنها راهم نمیدهند.
وقتی هم که روشن شد و برایش جا افتاد که روزنامه بسته شده روزنامه ما نیست٬ باز هم نگرانی اش پابرجا بود:
- خب پس وقتی برای یک سوسک٬ روزنامه احمدی نژاد را بستن تو دیگه دست تو دهن شیر نذار و نرمتر بنویس که یک لقمه نون همه آجر نشه.
بعدها هر کسی را که میگرفتند٬ کارگر٬ معلم٬ روزنامه نگار٬ دانشجو یا زنان فعال در کمپین یک میلیون امضاء بازهم باید برایش توضیح میدادم که من سرم به کار خودم است و اینهایی که بازداشت شدهاند هم جرم و جنایت بزرگی نکردند و هر کدام حق و حقوقی میخواهند که بعضیها تاب نمی آورند.
با این همه اما جسته و گریخته میشنیدم که میگوید:
- این شیرین عبادی که «میگن» از آمریکا پول گرفته تا دخترهای جوون رو بفرسته میدون هفت تیر که روسری رو از سرشون در بیارن و بی عقد و خطبه محرمیت با پسر مردم باشن٬ حواست باشه تو نری با اینا.
باز باید ساعتها براش توضیح میدادم که :
- اگه این «میگن»ها درسته پس حرفهایی که در مورد ما «میگن» هم درسته.
شک میکند:
- پس این دخترهای مادر مرده که هر روز توی پارک میگیرن میاندازنشون زندان چی میخوان؟ چه بلایی سرشون میآد؟
خط قرمزهای روزنامههای منتقد دولت آنچنان روز به روز پررنگتر میشود که ما روزنامه نگاران شانههامان در برابر زنان فعالی که تنها برای حقوق برابر٬ هر روز روانه زندان میشوند افتاده و شرمسار است اما به همت همان تبلیغات منفی رسانه ملی و روزنامههای راست٬ اخبار٬ شهر به شهر و روستا به روستا میرود و همین که طرح پرسشی را در ذهن توده مردم موجب میشود یعنی گام اول برداشته شده است تا گامهای بدی یافتن پاسخ صحیح برای این پرسشها باشد. زنان چه میخواهند؟
آنان که انگشت اتهامشان به سمت زنان نشانه رفته بود هرگز ندانستند حتی اگر چشم دختران جوان با چشم بند بسته شود و دست روزنامه نگاران نیز با بخشنامهها٬ چشم هزار ناظر را بینا میکنند و دهان هزاران نفر را باز میسازند تا پرسش آغاز کنند و دریابند که در شهر چه خبر است و مگر میشود که ناگهان همه زنان شهر فاسد و برانداز و نا دوست با مام میهن شده باشند.
حالا حکایت پروین اردلان نیز همین است. روزنامهها هر چقدر هم برای رضایت خاطر ناراضیان عملکرد زنان٬ تنها در گوشه و حاشیه٬ افتخار دریافت جایزه پراهمیت «اولاف پالمه» به یک زن ایرانی را را پوشش خبری دهند باز هم خبر به روستا میرسد و مادر ترسان و لرزان زنگ میزند:
- میگن خارجیها دوباره به یک زن جایزه دادن که دخترای ایرانی رو تشویق کنه به....والا چه میدونم ؟ باز چه آشی براشون پختن؟ قصه چیه ؟ تو با اینایی؟
همین که مادر شک میکند٬ همین که طرح پرسش میکند بی بند و باری کدام است؟ براندازی کدام است؟ این یعنی گامی مهم که تاثیر معکوس اتهامات و دستگیریهای مکرر است. مادرم حتی از انقلاب مخملی میپرسد و این اواخر دلش برای هاله اسفندیاری هم میسوخت و شک داشت که او و همه زنان دستگیر شده آدمهای بد طینتی باشند .
سالها هم مینوشتیم و مینوشتیم هرگز نمیتوانستیم در سطوح بی سواد و کم سواد جامعه٬ طرح پرسشی چنین مهم را سبب ساز شویم .شاید پروین اردلان نیز مادری به نگرانی مادر من و ما داشته باشد و این اوج خودخواهی است که احضارش را بیدار باشی دیگر برای جامعه خواب آلود ایران بدانیم . اما ظاهرا این روزها چاره ای نیست جز آنکه مادرانی مدام سرشان را در میان توده مردم پایین اندازند و مدام شرم کنند از حبس و احضار دخترانشان و انگها و اتهامات پس از آن تا شاید مادران دیگری ذهن شان بیدار شود.
پروین اردلان عزیز! باشد که بار دیگر هاشمی شاهرودی انذار دهد یارانش را و به اهالی قضا بگوید که افتخار آورندگان را برگ احضار اهداء کردن٬ یک بی تدبیری دیگر است که باز کل کشور باید برایش هزینه دهد اما اگر چنین نشد اجازه بده به جای ابراز نگرانی٬ تبریک بگویمت چرا که بخشهای مهمی از دغدغههایت میشود دغدغه زنانی که حتی فکرش را هم نمیکردی. زنان روستا هم دیگر میدانند در شهر چه خبر است . فردا مادرم زنگ میزند تا بداند چرا جایزه ای که به او گفته بودم به کوفی عنان هم داده اند برای دیگران افتخار میآورد و برای زنان ایران برگه احضار. باید بگویم بله آشی که میگفتی را برایش پختهاند . اما همین که مادران شک میکنند همین که مادران طرح پرسش میکنند یعنی دردها مشترک شده است و تا فریاد شدن راهی نیست.

نظرها
تلاشهای نافرجام برای مقابله با زمین خواری و احساس تجاوز به من
وحید عدالتی | February 23, 2008 8:35 AM
ای بمیرم برای این مادرانی که همیشه دلواپس بچه هاشونن...چه بچه های خودشون و چه دیگران...ای کاش کسی حرمت این مادران و زنان از خود گذشته این سرزمین رو پاس می داشت....
مهرآئین | February 23, 2008 8:41 AM
توجه کردید دهه 70 و 80 دهه برنده شدن و موفقیت زنان است؟
مسیح جان یک مطلب در خصوص اهمیت و تاریخچه این جایزه بنویس به روزنامه هم بده خیلی ها نمی شناسند این جایزه را
زنده و پاینده باشی
ابوذر آذران | February 23, 2008 8:49 AM
راست می گویی. متاسفانه خیلی از ما فکر می کنیم مردم ایران نمونه ی بزرگ شده ی جامعه ی وبلاگستان فارسیست و بر اخبار آگاه. و این هم برگرفته از جایگاهیست که بعضی خود را در آن غرق کرده ایم و نمی دانیم آن بیرون چه خبر است.
گاهی فکر می کنیم در جامعه ی حقیقی همه از بسیاری چیزها خبر دارند و به طور مثال هاله ی اسفندیاری یا عبادی یا همین بچه های کمپین را می شناسند. اما وقتی در بطن جامعه وارد می شوی می بینی که هستند کسانی که حتی اسم این ها هم به گوششان نخورده.
به قول تو همین که در میان این قشر این طرح سوال ها بوجود آمده جای بسی امیدواریست.
طاها بذري | February 23, 2008 10:58 AM
تبریک؟!!!!!!!!!!
تو که نوشش نئی نیشش چرایی؟
من بدون سانسور | February 23, 2008 12:51 PM
هي مي خوانم و هي ترسم بيشتر ميشود نه براي ذهن خودم كه روشنتر ميشود ...كه براي يك مادر (خواهر ديگر)كه نه براي فرزندش كه براي خودش...واضحتر بگويم ..انگار مادرعزيزتان را مي خواهيد قاب كنيد و بگذاريد كنار آن عكس كذايي تحصن و هي پرونده اش را ضخيمتر و ...
بهتر است بگوييد دلم ميگويد يا اينكه ديشب خواب ديدم تا اينكه هي بگوييد مادرم ..مادرم....
مي ترسم آخر جملات مادرتان انگار مي خواهد نشان بدهد كه شما از كدام پستان شير خورده ايد
ببخشيد كمي با مزاح همراه شد ..فكر كردم شايد بتوانم بخندانم شما را هر چند در اين مورد هيچ تبحري ندارم ..
در مورد مطلب جديدتان هم ..از قديم ..گفته اند مرغ همسايه غاز است و بهتر است غاز همسايه بميرد تا مرغ ما...
(
ياشار | February 23, 2008 4:05 PM
خوشبختانه عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهداینجا کترساز افتاده .
قبل از اینکه اوین برم مادرم حرفهای منو قبول نمیکرد اما وقتی دید همه چیز دستش اومد. خالا روزها می رم کنارش و از ظلم دم به دم به زنای مملکتم می گم و اونم توی سجده های نمازش برا ماها دعا میکنه و خودشو هم درد ما میدونه .
حتی اگه همه مردم عادی دسترسی به وب نداشته باشن اما اینا اونقدر آزارشون میرسه که همه از دست اینا به شکوه بلند میشن.
بیتا یاری - فریاد | February 23, 2008 4:32 PM
نمي شه راي نداد؟؟! چرا؛ بايد تنهاشون گذاشت...
ندا | February 23, 2008 6:00 PM
مسيح سلام .
از اينكه نگرانم بودي ممنونم ٍ اما همينطور كه من خيلي دير تو را خواندم تو هم خيلي دير مرا پرسيدي .... بقول نسل مرده بي خيال ... اينجا سرد بود ...خيلي و استخوانهايم تاب سرما را نياورد .... دوستها همه دروغ گفتند و توي اين يخهاي منجمد من به گرماي لذتبخشي فكر ميكردم كه نبود .....
اميدوارم لندن خوب باشد ... 300 سال است كه بد است ...شايد آنها هم يك مروتي يا مردانگي را جهش كرده باشند ... بهر حال الان كمي سردم است همين ... خيلي سردم است .... پاهايم يخ كرده ........
جاويد اسدزاده | February 23, 2008 6:55 PM
بابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
امروز اين خبر را حامل هستم براي نجات جانش بنويسيد
کلمات قابل فهم آنچه در فايل صوتي ايراد ميشود در ذيل درج ميگردد : ( من باب .. بابک دادبخش هستم بعد از چهل و چند روز اعتصاب از تمام.. کسايي که در اين مدت برخلاف -- رذالت داره-از من حمايت کردند متشکرم و سپاس گذارم ، تمام فعالهاي سياسي و حقوق بشري ، دوستان ، مبارزان و فعالان اميدوارم که باز روز ... اين جنايتکارها ..... از دستشان خارج بشويم ... نابود بشوند ..... اگر کسي --------- از اينجا ميگم با اين وضعيت زنده باد آزادي ، زنده باد دموکراسي ، مرگ بر ديکتاتوري )
اخرین جملات یک فرد زنده که با بی توجهی به کام مرگ فرستاده میشود
قاصدک | February 23, 2008 7:25 PM
dardhaaye maa nagoftani....dardhaaye maa nahoftanist!
alaleh | February 23, 2008 8:25 PM
مسيح جان مشكل ما فقط مردم روستا و عامه نيستن مشكل ما آدماي امروزي و به اصطلاح درس خونده هم هستند كه وقتي ميشيني باهاشون از زني مثل پروين اردلان حرف مي زني : مي گن "كه چي؟ حالا مگه چي كار كرده. حالا اگه اين حق هارم گرفتيم چي ميشه. چه فرقي مي كنه. اصلا مگه كار و زندگي نداره كه خودشو با همه در ميندازه"....
مشكلات ما تو اين جامعه زيادتر از اين حرفهاست..وقتي خيلي از زنهاي ما كه سهمي از كار و فعاليت تو اين جامعه رو تشكيل مي دن همچين برخوردي دارن از بقيه چه انتظاري ميشه داشت؟
يادمه اين حرفها موقعي كه از مجلس اخراج شدي هم بود . من از جسارت يك زن ميگفتم و اينكه بهش توهين شده و اونا ميگفتن "خب نره وسط اون همه مرد كه بهش توهين شه"...
به هر حال اميدوارم بتونيم به چيزهايي كه ما رو به شرايط برابر با مردها نزديك ميكنه برسيم و خيلي از مردم ما هم بفهمند كه شرايط برابر معنيش برداشتن حجاب يا اين تبليغات منفي نيست... اميدوارم خانوم اردلان و دوستاشون و تمام زنايي كه واسه رسيدن به هدف ارزشمندي مبارزه مي كنن پيروز و موفق باشن...
هديه | February 23, 2008 8:32 PM
با درود
مسیح با فکر پرسش مادران و یا افراد اجتماع هماره دال بر دانستن کنه ماجرا نمی باشد و همان طور که در نوشته ات هویدا بود ترس ریشه این ابهامات می باشد و جامعه ترس اسیر ایران که گاهی نیز حق هم دارد در این کردار تا بیرون نیاید از این هول ره به جائی نمی برد
شاد و سالم
یا حق
ابراهیم | February 23, 2008 9:14 PM
همه از اين درد مي نالند،امروز من و7 نفر از همكلاسي هايم به كميته انضبا
حميد | February 23, 2008 11:26 PM
و امید که روزی تمام زن های ایران ، بخواهند و حق خود را بگیرند .
عطیه | February 24, 2008 12:08 AM
همه از اين درد مي نالند،امروز من و7 نفر از همكلاسي هايم به كميته انضبا
حميد | February 24, 2008 12:31 AM
مسیح عزیز ای کاش آن قاضی و بازجو می دانستند که برای پروین اردلانی که هک شده بر ذهن من و قلب بسیاری دیگر چون من نمی توان برگه احضار فرستاد. پروین اردلان و اردلان ها می ایستند چرا که سرو را غیر از ایستادن نتوان.
میرا | February 24, 2008 12:45 AM
فقط یه سرچ بود..
مسیح در اسلام
مارکاریان | February 24, 2008 6:52 AM
امروزه ديگرمبارزه براي كسب آزاديهاي فردي واجتماعي، تحقق دمكراسي و اجراي قوانين حقوق بشري، مردوزن وسياه وسفيد وكردولروترك وفارس وازاين قبيل پيشوندها وپسوندهارو نداره. همه مردم ايران ازاين وضع به ستوه آمده اند. آخر انقلاب هم درادبيات كشورهائي كه بوسيله آن به سيادت جهاني دست پيداكردند، معني ومفهوم ترقي وتعالي وبرقراري آزاديهاي فردي واجتماعي وبوجودآمدن دمكراسي واحترام به حقوق انساني افراد وبوجودآوردن زندگي بهتر براي مردم، دارد. مردم انقلاب نكرده اند تاخفقان بگيرند وعده اي ديگر براي آنان تعيين تكليف كنند. حق انتخاب لباس پوشيدن، حق آزادي بيان، حق معاشرت باديگران و حق تجمعات مسالمت آميز رانداشته باشند وبجاي زندگي مثل زندگان، فقط دعدعه اون دنياشون راداشته باشند ودراين دنيا مرده وارباشند وباآنها همچون مردگان رفتاركنند واگر تظاهربه زنده بودن كردند، سروكارشان بازندان وشكنجه باشد تا به مرده بودن خود واقف شوند. اين چه بازي اي هست؟ تكليف مردم چيه؟ نه آزادي ودمكراسي وجود داره ونه نان درسفره پابرهنه ها ومستضعفان. از انقلاب مردم فقط وفقط ‹‹دادگاههاي انقلاب›› باقي مانده كه باتمام قدرت دماراز انقلابيوني كه حق خودراازاين انقلاب طلب ميكنند، برميآورند.
علي كبيري | February 24, 2008 8:03 AM
سلام.دوباره آمدم تا دو كامنت بالا را كامل كنم.همه از اين درد مي نالند،امروز من و 7 نفر از همكلاسي هايم به كميته انظباطي دانشگاه براي اداي پاره اي از توضيحات احضار شديم،ازظهر تا الان خدا خدا مي كنم كه خبر نامه امير كبير خبر را در سايتش قرار ندهد چون تا بيايم براي مادرم توضيح دهم كه به علت مشكلات صنفي بوده او سرزنش خودش را گفته و من مي مانم و يك دنيا توضيح ديگر كه اين بار بايد به كميته انضباطي خانواده بدهم.
حميد | February 24, 2008 8:09 AM
فقط خواستم بگم حق با توست..
نگرانی رو که نمی شه کاری کرد اما تبریک گفتن داره..
یکم خسته ام.. از همه چیز..
بابالو | February 24, 2008 8:36 AM
سلام مسیح جان:
خوب همین مسائل است که مملکت مارو جالب انگیز کرده. از این بعد وقتی زنان ما جایزه ای و می برند بیشتر باید هراسان بشن تا خوشحال
مهربانو | February 24, 2008 12:39 PM
فکر نمی کنی مادرت یکم زیادی Update تشریف دارند؟ در اینکه روستاهای شمال از نظر فرهنگی یک سر و گردن از بقیه روستاهای ایران بالاترند شکی نیست ولی تا این حد در جریان مسائل جاری کشور اون هم از نوع سیاسی فرهنگیش بودن یکم عجیب و دور از انتظار به نظر میرسه، چون این مقدار از آگاهی که جنابعالی از جوانه زدنش به هیجان آمده اید در خیلی جاهایی دیگر وجود خارجی نداره...حتی در داخل شهرها هم همینطور ...فاصله تا فریاد بسیار است، اجازه ندهید زود مشعوف شدن، زود مایوس شدن را منجر شود.
رضا عظیمی | February 24, 2008 1:30 PM
واقعا تبریک از صمیم قلب:)
ممنون که بازم میخکوبم کردی
َشیدا | February 24, 2008 4:34 PM
امتحان ارشد ديروز برگزار شد. همان طور كه گفته بودم برگشتم!
هادي سليماني | February 24, 2008 6:13 PM
سلام بر مسیح عزیز
روزهای اولی که گشت ارشاد دولت نهم کارشو شروع کرده بود تو اکثر محافل فامیلی و دوستی ( مخصوصا با بزرگترها) که می نشستیم و میگفتیم که این چه برخوردیه میکنن& از طرف عده کثیری این ندا در می اومد که بهضیا هم دیگه جدا شورشو در آوردن& حقشونه!! هر چی ما داد زدیم که آقا به بنده و شما چه که فلانی چی می پوشه؟ پاسخ آمد که بالاخره هر چیزی حدی داره! بخش خنده دار قضیه اینه که اکثر این آدما تو خونه اصلا محجبه نیستن!!!
سهراب | February 24, 2008 7:13 PM
درود بر دخت آزاده ایرانی
هیچگاه از اتهامات یک مشت آدم هوسران شهوت پرست ، که تنها در اجرا اندیشه شوم خویش در لجنزار فرو رفته اند جنبش آزادی خواهی در ایران فرو نخواهد نشست. و در تعجبم از مردم بس غیرتی که به مادران و خواهرانشان انگ بدنامی می زنند و در کوچه ومیدان شهر انها را به زنجیر می کشند تنها تماشاگرند. پس کو آن غیرت؟ غیرت آن نیست که گر دخترکی با پسری صحبتی کرد اورا به باد کتک بگیریم غیرت آن است که از خواهر و مادر و ناموس و میهن خویش در برابر زورگویان و چپاول گران مراقبت کنیم و انها را در پنا خویش بگیریم. مسیح جان اگر نیمی از مردم ایران غیرت و شجاعتی که در رگهای تو بود در رگهایشان جان می گرفت امروز خواهرانم و مادران پاک سرشتم را با انگ بدنامی به زندان نمی انداختند.کاش ما مردان یاد می گرفتیم که زنان هم چون ما حق و حقوق برابری دارند و انها هم می توانند چون ما هرگونه که می خواهند زندگی کنند،و به جای به بند کشیدن و در قفس انداختن زنان اندیشه خویش را اصلاح کنیم. همه برابریم.پابنده و تندرست باشی دخت آزاده ایرانی.
مهر("یک دوست" سابق) | February 24, 2008 10:14 PM
سلام
شما همیشه به بنده لطف داشتید
اما مدتهاست که از گل و دسته خسته ام
در این دنیا هم خانه ایی نمیبینم که مرا پذیرا باشد
یا حق
علی | February 24, 2008 10:21 PM
با سلام
منتظريم سري به ما هم بزنيد.
موفق باشيد.
گروه كيانا- ساماندهي و آموزش به كودكان كار كرج
گروه فرهنگي-اجتماعي كيانا | February 24, 2008 11:43 PM
سلام
اين جايزه تقديري است از جسارت آزادي خواهي شما شيرزنان ايران
درود بر تو و درود بر پروین اردلان
محسن | February 24, 2008 11:51 PM
aryashahr ahaz-e payan inhast va to masih dost nadaram maslobat bebinam moraghebe khodat bash. zin jamaate tireh tafakor zenhar
birang | February 25, 2008 1:01 AM
خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)خب وقتي براي يك سوسك روزنامه احمدينژاد را بستن (!)نميدونم چي شد كه من دوباره سر و كلهام اينجا پيدا شد اما هر چي كه بود كاش نميآمدم كاش قلم پام ميشكست اين چه بغضي بود كه راه گلويم رو گرفت! شده تا با به حال از كسي انتظار آنچناني داشته باشي بعد اون برگرده بزنه تو ذوقت؟ بغض ميكني نه؟ چون طرف رو خيلي دوست داري. چون احساس مي كني اون طرف برات يه دوسته در حالي كه نيست. من الان همونجوري شدم. مسيح هم شما ميدونيد كه اين چيزهايي كه از زبان مامان زري و باباي بسيجي و علي و... مينويسي حرفهاي خودته و هم من. اينم يه نوع شيوه نوشتنه ديگه. پس اين جمله اي كه اون بالا چند بار تكرارش كردم جمله اي از مسيح بود، نه مامان مسيح. نظر و استنباط و فكر مسيح در برابر يك اتفاق بزرگ بود. نظري كه منو واقعا منقلب كرد. مسيح شما واقعا فكر مي كني كه اون قضيه مربوط به يه «سوسك» بود؟!! پس غرور پايمال شده يك ملت چي؟ پس عزت و احترام پايمال شده يك ملت چي؟ نميدونم ماها چرا بايد تحت شرايط قرار بگيريم تا متوجه بشيم كه طرف چي مي كشه! ميدوني من اون روزهاي سياه و نكبت باري كه ريخته بودن و همه را از مرد و زن و پير و جوون از دم باتوم مي گذراندن چيزي براي توضيح دادن مسئله به داداش نوجوانم نداشتم؟ اونم از شرم. حداقل از يك خبرنگار، يك روزنامهنگار و يك نماينده افكار عمومي چنين انتظاري نداشتم. مسيح ميدوني توي همون قضيه و به قول خودتون به خاطر يه سوسك چندتا از هموطنان و همزبانان من كشته شدند؟ يعني بسته شدن يك روزنامه دولتي بي خاصيت مهم تر از كشته شدن عزيزان ما بود؟ نه مسيح نه. خيلي بي انصافي كردي خيلي. من امشب يكي از بهترين دوستان خود رو نداشته احساس كردم. من شما را نداشتم يا از دست دادم؟ اونم به خاطر يك حرف! به خاطر يك اظهارنظر عجيب. وقتي تصميم مي گيرم نيام نميتونم چون دلم اينجاست و ميام نمي دونم چيكار بايد كرد. اما بهترين راه براي نلغزيدن نشانگر موس روي اسمت اينه كه اسمتو از ليست پيوندهام خط بزنم شايد يكبار ديگه نخواسته (ميدونم كه عمدي نيست) يه چيز پررنگ تر ديگه گفتي و دوباره رنگ از رخسارم پريد. خداحافظ مسيح.
آرزو مي كنم مسيح باش و مسيحي زندگي كني اما نه تا بالاي صليب تو لايق بهترينها هستي اي دختر ايران. (برگرد بالا تعداد اون جمله هاي تكراري رو بشمار تا به سن جوانترين فرد كشته شده در راه احياي غرور شكسته يك ملت در قضيه همون به قول شما يك سوسك پي ببري. اون يه دختر بود با هزار اميد و آرزو براي فردا اما ديگه نيست چون توي يك روزنامه كه اتفاقا با پول خودش و امثال خود او اداره مي شد بهش گفته بودن سوسك هستي هم خودت هم پدرت هم مامان عزيزت هم برادرت و هم همه همنژادانت.) بدرود دختر پر شر و شور شمالي بدرود.
پاسخ:
عين جمله مادر بود در اينجا هيچ حرفي درتاييد يا رديبراي ماجراي سوسك و توهين به ترك ها نشد ...من چه بگويم به تو...كمي خسته ام اين روزها...فرصت بده مي آيم سراغت هم توضيح مي دهم قانع نشدي هم عذرخواهي مي كنم و هم دلجويي......
سلامت | February 25, 2008 3:14 AM
سر بزنید ذوق میکنم !
شبه من | February 25, 2008 3:26 AM
باز هم مثل همیشه باید بگم سلام مسیح...
تو هنوزم کم پیدایی و ما صبور، قرارمون بود با هم صبور باشیم.
...
مطالب رو برایت فرستادم. گزارش کوتاهی هم از اونها روی وبلاگم گذاشتم. اگه حوصله نداشتی مشروحشون رو بخونی، خلاصه ای از هر کدوم رو آوردم.
1- خودمان می دانیم چند بچه کافیست
2- کلیسای بی صدا
3- وقتی که هیچ کس نمی ماند...
4- چه کسی راز تو را در بازار حراج می کند؟
5- فرهنگ تفریح جنسی در اسلام
...
من هنوزم صبورم، تو را نمی دانم مسيح
پاسخ
:
بساير سپاسگذارم از برادر خوبم كه صبوري مي كند و تلاشت براي مسابقه و گزارش آن در وبلاگت ستايش برانگيز است و. قدردانم.
هاشم | February 25, 2008 11:18 AM
انتقاد از همه حتی خودم
یک نگاه بندازید لطفا
قاصدک | February 25, 2008 1:29 PM
درود بر دخت ایران زمین
"مرامت رو عشق است خواهر"
الهام | February 25, 2008 2:49 PM
اینو دیدی مسیح؟
http://www.iranianuk.com/article.php?id=25656
چه چیز بد تر از اعتراض های مردمی بر علیه یک حکومت؟
باز هم: ای داد از این همه بیداد...
الهام | February 25, 2008 3:07 PM
سلام مسیح نازنین
نمی دونم شاید مادر نازنین شما به خاطر اینکه مادر مسیحه حتی از ماجرای مانا نیستانی هم خبر داره وگرنه... . روستانشینان دوست داشتنی کشور ما از کجا باید پروین اردلان و شیرین عبادی رو بشناسند؟شاید هم بشناسند که در اون صورت دیگه چه جای این همه نگرانی. که همه ی سیه روزی های یک مملکت از نااگاهی است. که اگر آگاهی وجود داشته باشه مردم زیر بار خیلی از حرف ها و کارها نمی روند که امروز می روند.خیلی از ظاهرسازی ها رو باور نمی کنند که امروز می کنند...
مواظب خودت باش
ثمین | February 25, 2008 5:34 PM
سلام،نمیدونم از فوت ناگهانی یکی دیگر ار همکاران جوانتان(مرحومه لبلا صمدی) در چند روز قبل اصلا خبردارنشدین یا براتون محلی ازاعتنانداشته... حتی در حد یک اشاره،، مخصوصا که دلیل مرگش را فشار زندگی و تنهایی و غم غربت نوشته بودند،،من از شماتوقع بیشتر از اینها داشتم و کمی تو ذوقم خورد...مباداکه دچار تعلقات غیر صنفی شده باشید؟؟
پاسخ:
ليلا را مي شناختم و درست در روزهاي اخراج ام از مجلس خبرهاي مربوط به جلسه اعتراض انجمن صنفي را او پوشش مي داد و وقتي هم به دادگاه احضار شدم او هم پشت در اتاق مرتضوي منتظرم ايستاده بود...داغون شدم ...من هم كبودي زير چشم هايش را فراموش نمي كنم...
saman--سامان | February 25, 2008 9:44 PM
عشق،چو مرغک مهاجر که تاب می خورد و
من میان دو نقطه سرگردان
زمین، جنگل،کوه در گذرندوچنان
من میان دو نقطه سرگردان
زمستان، قدمهاودستان سردت
من میان دو نقطه سرگردان
بهار شادیهای کودکانه ات باز می آیدو
من میان دو نقطه سرگردان
بازرفتی، من ماندم و اشک باز
من میان دو نقطه سرگردان
تقدیم به .... گر چه از دیده رفت اما از دل نه
Anonymous | February 25, 2008 10:04 PM
سلام؛ شما همون شخصی هستید که سابقا توروزنامه ی شرق و در حال حاضر تو روزنامه ی اعتماد ملی مینوییسه؟؟ اگه هستید چرا از خودتون عکس نذاشتید؛ برعکس همه اونجا گذاشتید و اینجا نه!!!!!
پاسخ:
بله خودم هستم...و اگه اونجا به اراده خودم بود عكسي نمي گذاشتم اما سعي مي نم اينجا عكسي بگذارم.....
پویا | February 26, 2008 1:39 AM
دلم گرفته. فقط همین.
لاله | February 26, 2008 8:57 AM
برگرد بالا تعداد اون جمله هاي تكراري رو بشمار تا به سن جوانترين فرد كشته شده در راه احياي غرور شكسته يك ملت در قضيه همون به قول شما يك سوسك پي ببري. اون يه دختر بود با هزار اميد و آرزو براي فردا اما ديگه نيست چون توي يك روزنامه كه اتفاقا با پول خودش و امثال خود او اداره مي شد بهش گفته بودن سوسك هستي هم خودت هم پدرت هم مامان عزيزت هم برادرت و هم همه همنژادانت
راستی مسیح!
برگشتی تعداد تکرار آن جمله دل آزار رو ببینی؟ 15 بار بود 15 بار
مسیح احساس سلامت عزیز را من خوب درک می کنم گیرم که جمله جمله شما نیست جمله مادرتان هست اما این که رسمش نیست تو دیگر خودت نیستی برای مادرت نیستی برای همه هستی برای مردم برای جامعه
این جمعه سخت دل را می آزارد من قبل از سلامت و پیش از این اعتزاض عمیق عاطفی سلامت را به کاریکاتوریست محترم آن اثر هنری! کرده بودم ایشان هم بعد از اظعار تاسف خیلی راحت جمله ای با مضمون جمله بالا برایم نوشتند ... .
مسیح ما انسانیم مگه نه؟
بعد از عید می بینمت
ابوذر آذران | February 26, 2008 5:02 PM
سلام،اگر لیلا را با اینهمه سابقه که نوشتی،میشناختی پس دلیل اینکه مثل قاسمی و بورقانی(هر کدام به تناسب وزنی که داشتند)در روز مرگش هیچ اشاره ای نکردی و الآن هم بشکل رفع تکلیف ازش یاد میکنی؟چرا؟؟
چرا فقط به سیاهی زیر چشماش اشاره داری؟؟
من منظورم اینستکه برای مسیح علی نژاد باز هم یک روزنامه نگار فوت کرده...فارغ از هر منظر دیگری که بشود به لیلا صمدی نگاه کرد...بنظر من باید برایش مینوشتی((به این باید به نرمی نگاه کن،تعیین تکلیف نیست))
من غیرت و همیت صنفی و جنسیتی را در شما قویتر از بقیه سراغ دارم
pasokh;
hagh darid.
saman--سامان | February 26, 2008 11:31 PM
سلام
عذر خواهی میکنم که این کامنت من ربطی به این موضوع نداره و فقط نفهمیدم که خانه ات آباد به عنوان کامنت به چه معنا بود ؟؟؟
مخالفت صد در صد ؟ و یا ...
pasok;
be hamin mafhom ke khandi bood.
پیمان | February 27, 2008 3:48 PM
ببین درآینه جویبار گریه بید
بیاد صمدی تنها شاهد بغض فروخورده ایی که بعد از اتمام یک جلسه از ...گاه درپنجکک کوچکی ثقل یافت تا مشتی شود بر دیوار! گرچه آن شی بیشعور نیز تاب آن همه بغض فروخفته را نداشت...!
کاسپیکا | February 27, 2008 3:56 PM
سلام...
باشه اختلافی نداریم...
زمان انتخابات شماایران هستید؟
آقای کروبی خوب میتازه...ولی مطمئنم بعدش مغبون میشه...
کروبی و بقیه روحانیون حکومتی باید دید عوام و علما یامکلا و معمم را خیلی پیش از اینها کنار میگذاشتند و بعد صحبت از ائتلاف و اتحاد و اصلاح طلبی میکردند...در نتیجه از این نمد هم برای مردم کلاهی در نمیاد..جماعت مرجع و نخبه باید بازسازی شوندو یا کلا جایگزین.
pasokh:
bale rooze entekhabat iranam
saman--سامان | February 27, 2008 9:26 PM
آيا حقيقت دارد بعضي ها با خودشان زمزمه ميكنند
"كور شوم گر بار دگر بور شوم"
ياشار | February 28, 2008 11:05 AM
تو كجايي دختر ؟ خوبي واقعا ؟ چرا كم پيدا شدي ؟
فهيمه | February 28, 2008 4:32 PM
salam
mesle hamishe khandani bood
be ki raey midahid?
man be khatami, age beshe albate
lida | February 28, 2008 6:05 PM
من با نظر مهربانو كاملا موافقم، شما از خيلي چيزا بي خبري خبرنگار. يك كم از اون دوستاي روشنفكرت فاصله بگير مي فهمي چي مي گم. من اهواز درس مي خونم اونم دكترا. و سراسري. وقتي اعتراض مي كنم كه چرا همه چيزها از همايش تا اردو، زنانه و مردانه ميشه همون دخترها بهم انگ مي زنن كه پس حتما تنت مي خاره. و هيچ كس نمي گه كه چرا؟
درست مثل حيوان كه نر و ماده را جدا مي كنند تا يه وقت جفت گيري نا خواسته نداشته باشن گاه اونقدر نا اميدم كه مي گم هرچي سر اين ملت بياد حقشون هست.
از همه بدم مي آد حتي از خودم .
پاسخ:
دوست نازنينم مي فهمم چي مي گي اما نفرت من و تو به كه آسيب مي رسونه؟ غير از خودمون هيچ كسي از اين همه حجم نفرت آسيب نخواد ديد. من هم همه زندگيم رو از دست دادم ...از دبيرستان گرفته تا دانشگاه و كار و زندگي و از همه جا به دلايل مختلف حذف و اخراج شدم اما به قول شما بايد به همجنس هام هم حساب پس بدهم كه اخراج هاي متعدد ام از دبيرستان و دانشگاه و مجلس و ...به دليل عشوه گري ها و خاريدن تن نبود ولي هنوز نا اميد نيستم و با امنيت و آزادي و بهترين آرامشي كه در لندن دارم دلم نمي خواد همه چيز رو رها كنم. خوب باش و صبور. و لازم نيست به دايره اثرگذاري كلان فكر كنيم گاهي بايد از خود و از دايره محدود اطرافمان شروع كنيم عزيز.
مهشيد | March 1, 2008 1:19 PM
من دختر آزادی خواه 28 ساله اهدا این جایزه پر افتخار را به پروین اردلان و زنان آزادیخواه ایرانی در سراسر گیتی تبریک می گویم ومیگویم گیرم که میزنی گیرم که میکشی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی
زهرا | March 8, 2008 5:51 PM
دانه هر گل که تو پرپر کنی ، باز بکاریم و دو چندان کنیم .
تا تو بدانی که چه ما می کنیم ، هر چه تو گفتی نکنید آن کنیم
tahamtan | April 11, 2008 11:42 AM
سركارخانم علي نژاد
مابوجود شيرزناني مانندشماافتخارميكنيم
بهمن | April 20, 2008 9:56 PM